روزی فراموش نشدنی که خدا آمد
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٤  کلمات کلیدی:

 

لطفاً اگر خواستید بخوانید مطلب تا آخر مطالعه بفرمایید

داداشم "مدیر مدرسه"ودبیر تعهدی آموزش وپرورش در یکی ازروستاهای اطراف کامیاران بود ومن پیش دانشگاهی رو تازه تموم کرده بودم ومنتظر جواب کنکور . یک روز تابستان بهم گفت آموزش وپرورش کلاس جبرانی یک هفته ای برای بچه های روستا گذاشته ومن باید برم اگه میایی آماده شو که فردا با هم بریم. اولش که اصلاً راضی نبودم وهر چی اصرار کرد قبول نکردم تا اینکه بالاخره پدرم باکلی اصرار قانعم کردکه برم .فردای آن روز من وآقای مدیر ! وسه نفر دیگر که سرباز معلم بودند سوار بر مینی بوس روستا راهی شدیم . به محض رسیدن مینی بوس به ابتدای روستا در میان انبوهی از گرد وخاک با صورتی سرخ وپیشانی خیس از عرق شرم ،  ازمیان جماعتی زن ومرد ودختر وپسرکه آنجاایستاده بودند از یک راه شیب دار وباریک رهسپار مدرسه شدیم .یک ساعتی نگذشته بود که از پنجره کوچک اتاق یک دختر نوجوان شاید هم جوان با برادر کوچکش رادیدم که با سطلی از انگور ویک بقچه نان محلی به طرف ما میامد یک از همون بچه هاکه سر وگوشش میجنبیدویک کم هم شیطان بود نرسیده رفت استقبالش و....واین تا آخرشب سوژه خندمون شد. چهارپنج روز همین جوری با خنده وتفریح ورفتن به باغ وبوستان اهالی گذشت وشبها هم در کنار جوون های همسن وسال روستا تانیمه های شب با ورق بازی وتخته نرد میگذراندیم .مردمان این روستا بقدری مهمان نواز وبامحبت ودوست داشتنی بودند که کل هفته رو ، شام در یکی از خونه ها وصبحونه رو هم درمدرسه با نان محلی (فتیره) عسل وروغن حیوانی مهمان اهالی بودیم  تنها نهار بود که از خودمون پذیرایی میکردیم.

روستا با اینکه حداقل امکانات زندگی حتی آب لوله کشی نداشت اما پراز صفا ومحبتی بود که به هر غریبه وآشنایی ،  بی دریغ ارزانی  می داشتند. شب آخر بود ونزدیکیهای صبح پاشدم که آب بخورم رفتم جلوی تراس آب ریختم تو سر دبه وخواستم سرمو بالا بگیرم که رفع عطش کنم چشمم به صحنه ای افتاد که هروقت به آن فکر میکنم موی بدنم سیخ میشود. دقیقاً زمانی که داشتن از مسجد روبه روی مدرسه اذان میگفتن  دیدم از سوی قبرستان  که موقعیتش ازپشت ، سمت راست مدرسه می شد دریک ردیف منظم وپشت سر هم سایه های سفید مات سرتاپا یکدست شبیه روح که پاهاشون اززمین فاصله داشت وارد مسجد می شدند ابتدا فکر کردم که خیالاتی شدم چندین دفعه تقریباً نصف آب دبه رو به سرو صورتم زدم وشبیه فیلم ها چندین دفعه بصورتم سیلی زدم که اگر خواب میبینم بیدارشم .با کمال تعجب دیدم همچنان با همان تربیت وشکلی که گفتم این سایه ها یا بهتر بگم این ارواح وارد مسجد می شدند . ازترس بدنم مثل بید میلرزید، آب نخورده سر جام برگشتم وتا صبح بیدار ماندم واز وحشت تو رختخواب هیچ تکونی نخوردم .تنهاچیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این آیه قران بود "هرآنچه که در زمین وآسمان است همه ذکر خداوند می کنند..."

 ایام گذشت وگذشت واین ماجرا همیشه بصورت زنده جلوی چشمم بود. بعد از کلی پرس وجو از عالمان وصاحبان نظر ،انگار که قانع نشدم تصمیم گرفتم که در این ارتباط  مطالعه کنم بر حسب عادت به خواندن "دیدگاه های متفاوت" ، از منابع اسلامی وغیر اسلامی(علمی) کتابهای زیادی رو خواندم... واین آغازی بود برای پیدا کردن خدا.  خدایی که دیگر ایمان دارم می تواند هم در مسجدو امامزاده  و هم در کلیسا وکنیسه و... باشد وهم نباشد چون خدا متعلق به این جاها نیست ، می شود در این جاها بود وخدا رو حس نکرد .  

خانه واقعی خدا دل آدمهاست.در واقع عیار" ایمان" انسان بمیزان حضور خدا در دل وقلب او ست و به هر اندازه این حضور پررنگ تر باشد به تعریف واقعی یک " مومن"  نزدیکتر میشویم . چیزی که روشنفکران دینی  از آن بعنوان "تجربه ایمانی "یاد  می کنند و فارغ از هر دین ومذهبی وآیینی ، برای هر انسانی قابل تجربه است ، همانند پیامبران.