آسیه
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی:

 

وقتی درآن خانه قدیمی در بین آن همه بچه بی آزار وسر به زیر مرا پیش خودت خواندی که در کنارت باشم نمی دانستم این ، بخشی از سناریوی سرنوشت است که با دستان تو رقم میخورد .

تو ایمان داشتی که درآغوش تو بزرگ شدن سرنوشت را به نیکی تغییر می دهد اگرچه سالها طول بکشد ، اگر چه خودت به چشم نبینی اما چون به آنچه بودی  باور داشتی، اصرار داشتی

خیلی پیش تر ازمن از دامان تو یتیمی بزرگ شد که همه از آن گریزان بودند ، تنفر داشتند  ، روگردان بودند چون زشت بود و بی کس ، اما تو با او در یک کاسه هم غذا میخوردی وبزرگش کردی ...تا امروز با دستان او انسان در بستر مرگ ، به زندگی بازگردد .

اگر آینده ان بچه یتیم بعداز چندین سال تغییر کرد ، من فقط بعد یک سال به دست تو تغییر کرد وقتی بخاطر بازیگوشی ودرس نخوندن و مردود شدن ،ضامن یکساله من پیش بابام شدی  و راضی ش کردی که درسم را ادامه بدهم،سرنوشت من با ضمانت تو مقدر شد اما حیف که سال بعدش نماندی ....

من ندیدم کسی بهت ترحم کند وقتی که احوال مفقود الاثرت را  از تو جویا می شدن ، ندیدم سختی روزگار و جور ناکسان به ستوهت بیاورد ،  ندیدم که داغ دلت زبانت را آتشین کند ...... چه روزهایی که شریک شادی مردم بودی وشب ش در آغوشت صورتم از اشکهایت خیس نمی شد

خوشحالم که تو عروسک گردان من بودی در صحنه خیمه شب بازی آن روزگار

خوشحالم بعد سالها هنوز ، اتفاقات خوشایند  پیش از آنکه روی بدهد خبرش بواسطه حضورت درخواب به من می رسد .

.... اگر چه بعد 23 سال همانی نشدم که ارزوی آن را داشتی اما 7 سال تمام پیش تو اموختم و تجربه کردم ایمان را  گرمی را  محبت را و غرور شرافتمندانه را.

 21 دی روز یاد بودت گرامی

                                                                                                                       

.

.

.

.

عجب ماه پر فراز ونشیبی است این دی ماه


 
یک خاطره یک مهارت زندگی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٤  کلمات کلیدی:

 

در دوره دانشگاه ، استاد مدریت تولید مون سبک جالبی (آن دوران آزاردهنده)در تدریس داشت ، علاوه بر کتاب اصلی چندین کتاب بسته به تعداد دانشجویان کلاس معرفی میکرد کلاس را به چند تیم دسته بندی میکرد وبرای هردسته یک کتاب معرفی میکرد که آنرا ارائه کنند ، عنوان دقیق کتابی که برای تیم ما معرفی شد دقیقاً یادم نیست اما بحث صلی آن ، تفکر سیستمی وایجاد مدل های ذهنی بود دریک کلام مدل ذهنی یعنی شکل دادن به ذهن.

سوالی که مدت زیادی ذهنم را مشغول کرده بود این بود که آیا می شود  استرس ، تنش وفشار روانی  که در ذات کارم نهفته  به لحاظ ذهنی چنان مدل سازی کرد  که این سه عنصرمضر را ازآن زدود یاحداقل انرا کاهش داد ؟نتیجه ای که بعد روزها کارسنجی برایم روشن شد اینه که  برایند "کار درست" و"احساس مسئولیت" با چاشنی "باور به خود" ، استرس وفشار روانی کمتر است واین مدل ذهنی است که در من در حال تکوین است ......

وقتی کسی بهم میگه قدر جوانیت رو بدون ، برام یک جمله آنکارد وبیشتر ترحمی است تا یک راهکار، چون هیچوقت کسی نمی گه چطوری یا چه شکلی .... هنر شاد بودن ، تغذیه سالم ، در جمع بودن، ایمان به توانای خود داشتن، باز تعریف مفاهیم  نتیجه اش جزجوان ماندن و قدر جوانی دانستن نیست  اما حقیقتش این برای من  فقط یک درک عمیق است که تا حالا به یک مدل ذهنی که باآن به دنیا ی اطرافم نگاه کنم نشده است.