برشی از تابستان 74
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤  کلمات کلیدی:

چه کسی میتواند مسیر زندگی یک دانش اموز بازیگوش و تنبل را که حالا یک سالی هم  هست سر به هوا  شده ، عوض کند .کسی   که خط های قرمز از همان کلاس سوم ابتدایی در کارنامه درسی ش پدیدار شد و تا سالها ادامه داشت و یک سال، همان خط های قرمز مانع  عبور او به مقطع بالاتر شد.

به واسطه برادرم با او  آشنا شدم  او هم در دانش سرا درس می خواند.خیلی پخته تر و باسوادتر از سن ش بود .  خیلی از حرفای او را نه می فهمیدم نه درک میکردم .وقتی در مورد ترور فکری و دموکراسی و.. حرف میزد ،حرفا ش قبل از اینکه به گوش من برسد در هوا محو میشد.روشنه یک پسر شانزده ساله سربه هوا شده حرفای پخته او را نفهمد .

آنقدر تاثیر گذاربود که برادرم تحت تاثیر علاقه او به شاملو ،شاعر شد بعدها که فهمید دارد از لحاظ فکری به بن بست میرسد اولین کاری که کرد دفتر شعرش را آتش زد .او  دومین کسی بود که در تعیین مسیر زندگی من تاثیر گذار بود .گر چه امروز هم برخی از اعتقادات او بویژه در مورد ماوراء الطبیعه برام چالش برانگیز است یا بهتراست بگویم قبول ندارم. اما  آنچه که بصورت سایه روشن از هم صحبتی با او در ذهنم مانده بود  و بعدها از مطالعه آثار نویسندگان مورد علاقه او برایم روشن شد ؛باز تعریف ارزشها و حقیقت ها و خلق ارزشهای نو بود ... اوبا معجونی از افکار رادیکالی وتند در چنین روزی ترک وطن کرد.   او عاشق مارکس ونیچه بود ؛نه او شیفته آنهابود

سیزدهم.آذر


 
پدر خوانده
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

از دست پدر خوانده یار جان به لب آمده ام 

او نیاز مرا میداند با آن سودا گری می کند

باید نیاز را در خودم بکشم ،گر چه مرا از یار گریزی نیست