یک روز زیبا در جمشیدیه
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

... بعد از یک بازدید خسته کننده از نمایشگاه بهاره وخرید لباس تصمیم گرفتیم شب رو در خونه عمه من باشیم وفردا هم برگردیم فردای آن روز فرصت رو غنیمت شمردیم و به پیشنهاد من به پارک جمشیدیه رفتیم ، خاطرات خوبی ازآن پارک داشتم ... با اینکه اسفند ماه بود اما پارک تقریباً شلوغ بود، روی یکی از صندلیهای سیمانی پارک نشسته بودیم  و روبه روی ما هم  زن ومرد جوانی با دخترکوچلوشون باظاهری بسیار آراسته وشیک با چند جعبه هدیه ویک جعبه شیرینی کادو شده  قبل از ما، آنجا نشسته بودندقراین نشان میداد که برای کسی یاکسانی کادو می بردند ،اصلاًبه ماچه . اونها برخلاف ما که سرمست از خنده بودیم آرام وجدی بودند وسرگرم بچه نازشون بودند ... یک پسردوست داشتنی معصوم9-8 ساله با یک جعبه  واکس به ما نزدیک شد واز ما خواست که کفشامونو واکس بزنه ،  برخلاف همیشه که به "نه"گفتن عادت داشتم نمی دانم چی شد که این بار با اینکه کفشام  نیازی به واکس نداشت  با یه دمپایی عوضش کردم. ازش خواستم کنار ما بشینه ، چند دقیقه ای باهاش گپ زدم از همه چی گفت از اینکه فرزند طلاق بوده وپیش پدر بزرگش زندگی میکرده ازاینکه شبها پییش همشهری هاش در یک الونک در سه راه آذری زندگی میکنه و....  حیف که نمی دانستم رخش ،  شاه ذهنم را کیش میکند وگرنه تصویرش راجاودانه میکردم .... .بعد از من رفت سروقت اون خانواده اتفاقاً آن مرد قبل از آنکه پسر داستان ما نزدیکشون بشه از جا  بلند شد و چند قدم رفت استقبالش وبا اشتیاق کفشاهشو بهش داد واون هم چند قدم دورتر مشغول واکس زدن شد آن زن ومرد چند دیقه همینطور دست به چانه به اوخیره شده بودند، صحنه جالبی بود همچون صحنه تئاتر از واقعیت عریان، خدا میدانددرآن لحظه به چی فکر میکردند که آن خانم یکباره با هیجان زیاد کادو شیرینی رو پاره کرد واز آن پسر پذیرایی کرد .....